همچنان منتظر خانم دکتریم!

آقا یک تبلیغ دیگر دل مارو برده! اصلاً این تبلیغ آنقدر حرفه ای ساخته شده که بچه های مجله همه تصمیم گرفتند تشریف ببرند یک فقره سیم کارت همراه اول ؟؟؟ کنند. خانم دکتر محترمه که برای دیدن پدر و مادر عزیزش به روستا تشریف برده ناگهان موبایلش آنتن می ده، زنگ می خوره و دستور می ده: ببرینش اتاق عمل، من هم الان خودمو می رسونم! حالا این بحث آنتن دهی در روستا یک طرف، ولی ما مانده ایم چطور دکتر، در این شلوغی جاده ها و خیابان ها، با آن جاده های باریک، می خواهد بر سرعت خودش را به بیمارستان برساند. نکنه، قراره خانم دکتر از سرعت مطمئنه عدول کنه و لایی کشون راهی بیمارستان بشه؟ ما همچنان منتظر ادامه این داستان هستیم و به قول معروف آرزو می کنیم نویسنده داستان قصد نداشته باشد خانم دکتر قصه را شاد به روستا بفرسته و شادروان برگردونه! البته بحث اصلی آنتن دهی تلفن همراهه و عجب خوب آنتن می ده، به به! باز هم حسودیمون شد! نمی شه دفتر مجله بره تو روستاهای اطراف مستقر بشه؟!

فاصله غار تا مرکز تهران

آقا ما تازه به این نتیجه رسیدیم که عمویادگار حق داره بره تو غاز! می پرسین چرا؟ عرض می کنم. این تبلیغات تلویزیونی را که مشاهده فرمودین، همونی که دو تا پسر خوش تیپ و باکلاس، تشریف می برند پیک نیک برای پیدا کردن یک غار، آنها پس از کلی پرس و جو دم ورودی یک غار با یک دوست باکلاس و خارج رفته دیگر خود تماس می گیرند، آن دوست خارج رفته با تعجب می پرسد: مگه موبایل اونجا هم آنتن می ده و این دو تا جوان هم قسم و آیه که بله! آنتن می ده خوب هم می ده! پس از دیدن این تبلیغات بود که بچه های مجله تحصن کردند و از سردبیر خواستن که دفتر مجله رو از مرکز شهر تهران به غارهای اطراف تهران منتقل کند تا آنها هم بتوانند از موهبت آنتن دهی مناسب است. فاصله ما هم با غار خیلی زیاده، لطفاً یک راهکاری مشخص کنید تا از این موهبت بزرگ استفاده کنیم!