تبليغاتX
شبهای یک قلم به مزد
نظر گاه
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم کرده است

عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانی کیست

من می خوام برگردم به کودکی


+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 1:58  توسط محمد مبین  | 

تنها که می شی تازه یادت میافته یه سر به خودت بزنی وببینی:

"ز کجا آمده ای آمدنت بهر چه بود؟"

تنها که می شی تازه می فهمی چه ارزشی داری و اونقدر خودتو دست بال می گیری که بعضی وقتها واسه خودت امضای یادگاری میزنی.

تنها که می شی گاهی خودتی،گاهی خودت نیستی.گاهی مهربون می شی و گاهی نقشه می کشی چه جوری پست باشی.

تنها که می شی دلت واسه خودت می سوزه،احساس می کنی همه در حقت ظلم کرده ان وتو در حق همه جزخوبی کاری نکرده ای،گاهی می خندی و گاهی از ته دل هق هق گریه ات خلوتتو بهم می ریزه.

تنها که می شی یادت میافته خدایی هم هست که صدای گریه هاتو بشنوه و با خنده هات قهقهه بزنه.

آخ که این تنهایی چقدر مرموزه


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:26  توسط محمد مبین  | 

...تو می رفتی

ومن در قصه های کودکی غلت می خوردم

میان تکه بازی های کودکانه فقط تنها تو را می دیدم

می پرستیدم

...تو می رفتی

ومن با خاطرات با تو بودن با خودم بودم

خودم را در کویر حسرت و آه غرق یک رویای تلخ می دیدم

می شکستم

تو می رفتی

ومن تنها تو را گم کرده بودم

درون سایه های غم با هزاران ساقه یاس به دنبالت می رفتم

می دویدم

..تو می رفتی

ومن می ماندم و با سوختن عشقبازی می کردم

میان شعله های بی تو بودن تمام حس هایم را آتش می زدم

می گداختم

...تو می رفتی

ومن بی تو می مردم



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 2:14  توسط محمد مبین  | 

آقا یک تبلیغ دیگر دل مارو برده! اصلاً این تبلیغ آنقدر حرفه ای ساخته شده که بچه های مجله همه تصمیم گرفتند تشریف ببرند یک فقره سیم کارت همراه اول ؟؟؟ کنند. خانم دکتر محترمه که برای دیدن پدر و مادر عزیزش به روستا تشریف برده ناگهان موبایلش آنتن می ده، زنگ می خوره و دستور می ده: ببرینش اتاق عمل، من هم الان خودمو می رسونم! حالا این بحث آنتن دهی در روستا یک طرف، ولی ما مانده ایم چطور دکتر، در این شلوغی جاده ها و خیابان ها، با آن جاده های باریک، می خواهد بر سرعت خودش را به بیمارستان برساند. نکنه، قراره خانم دکتر از سرعت مطمئنه عدول کنه و لایی کشون راهی بیمارستان بشه؟ ما همچنان منتظر ادامه این داستان هستیم و به قول معروف آرزو می کنیم نویسنده داستان قصد نداشته باشد خانم دکتر قصه را شاد به روستا بفرسته و شادروان برگردونه! البته بحث اصلی آنتن دهی تلفن همراهه و عجب خوب آنتن می ده، به به! باز هم حسودیمون شد! نمی شه دفتر مجله بره تو روستاهای اطراف مستقر بشه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:23  توسط محمد مبین  | 

آقا ما تازه به این نتیجه رسیدیم که عمویادگار حق داره بره تو غاز! می پرسین چرا؟ عرض می کنم. این تبلیغات تلویزیونی را که مشاهده فرمودین، همونی که دو تا پسر خوش تیپ و باکلاس، تشریف می برند پیک نیک برای پیدا کردن یک غار، آنها پس از کلی پرس و جو دم ورودی یک غار با یک دوست باکلاس و خارج رفته دیگر خود تماس می گیرند، آن دوست خارج رفته با تعجب می پرسد: مگه موبایل اونجا هم آنتن می ده و این دو تا جوان هم قسم و آیه که بله! آنتن می ده خوب هم می ده! پس از دیدن این تبلیغات بود که بچه های مجله تحصن کردند و از سردبیر خواستن که دفتر مجله رو از مرکز شهر تهران به غارهای اطراف تهران منتقل کند تا آنها هم بتوانند از موهبت آنتن دهی مناسب است. فاصله ما هم با غار خیلی زیاده، لطفاً یک راهکاری مشخص کنید تا از این موهبت بزرگ استفاده کنیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:22  توسط محمد مبین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:17  توسط محمد مبین  | 

یادم می آید روزی که خسرو شکیبایی پس از ۵سال تصمیم گرفت مصاحبه کند بچه های مجله دست پاچه شدند.همه دنبال طرح سوال بودند تا گفتگویی باشد در شان بزرگ سینمای ایران. همیشه مخالف بودم مصاحبه پس از تنظیم به مصاحبه شونده برگردد اما اینبار خیلی زود موافقت کردم شکیبایی گفتگورا خواند و تایید کرد..قبل از مصاحبه مریم صدری(عکاس مجله)چند روزی دنبال ژستهای مختلف بود تا بهترین عکسهایش را بگیرد.

مصاحبه تمام شد و زیر چاپ رفت.چاپ شد و روی دکه ها آمد.شکیبایی از چاپ مصاحبه اش تشکر کرد.آن شماره مجله "فیلم و سینما" انصافا  خوب فروخت اما...

اما نمی دانستیم آن گفتگو به همراه گفتگوی مجله فیلم آخرین گفتگوهای "خسرو شکیبایی" است.شاید اگر میدانستیم از او می پرسیدیم :چه کردی که مردم عاشقانه دوستت دارند و در نبودنت گو اینکه عضوی از اعضای خانواده خودشان را از دست داده باشندزاز زار می گریند؟

شکیبایی رفت.نمی دانم چرا همه احساس می کنیم خیلی زود رفت؟ نمی دانم چرا دائم می پرسیم چه بی خبر رفت؟ اصلا مگر مرگ دیر و زود دارد؟ مگر مرگ خبر می دهد؟  برای ما آدمهای زمینی اما شاید درسی باشد که قبل از مرگ عزیزی قدرش را بدانیم.شاید آنروز کمتر زار بزنیم.

*باز چاپ گفتگوی واپسین شکیبایی را در شماره جدید فیلم و سینما بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:7  توسط محمد مبین  | 

هيلاري كلينتون، كانديداي احتمالي رياست جمهوري آمريكا، بعد از اينكه چند وقت پيش خواستار مذاكره بدون قيد و شرط با ايران شده بود يهو قاطي كرد و گفت: ‹اگر ايران به اسرائيل حمله اتمي كند، ما هم ايران را محو مي‌كنيم› اولا؛ ما دوباره به اين نتيجه رسيديم كه آمريكايي‌ها اول حرف مي‌زنند بعد فكر مي‌كنند، ثانياً؛ اين خانم يادش رفته اوني كه حمله اتمي‌ مي‌كنه، آمريكاست نه ايران!‌ ثالثاً؛ اگر آمريكا جرأت و جسارت حمله به ايران را داشت خيلي وقت پيش چنين كاري را انجام مي‌اد. رابعاً؛ حرف‌هاي گنده گنده زدن باعث نمي ‌شود كسي رئيس جمهور شود!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:42  توسط محمد مبین  | 


از عموم فقرا و افراد كم‌بضاعت درخواست مي‌شود به جاي برنج فعلا نان بخورند (آقا اين برنج غير از چاقي هيچ سودي ندارد،‌ چاقي هم كه خوب نيست)

به جاي گوشت هم سويا تناول كنند (باور كنيد سويا هم اندازه گوشت مزايا دارد،‌ارزان هم كه هست)‌آبگوشت و ديزي هم فعلا بي‌خيال تا گراني كنترل شود. البته اميدواريم چنين اتفاقي هر چه سريع‌تر رخ دهد چون دوستان ما آنقدر سويا خورده‌اند كه شبيه سويا شده‌اند! ما كه مطمئنيم دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد ولي لطفا زود اين اتفاق بيفتد تا ما نسوزيم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:39  توسط محمد مبین  | 

بخوانید و بخندید

تازه ترين تحقيقات تاريخي نشان داده است كه باراك اوباما ايراني است.
ايتارتاس گزارش داد كه تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي بر روي اصل و نسب باراك حسين اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است. به گزارش آسوشيتدنيوز دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر ام آي تي آمريكا اعلام كرده است كه مطابق تحقيقات تيم وي، باراك حسين اوباما ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.

بر اساس اين تحقيقات، خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.

خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.

وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.
پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.

بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد.

همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودم.
تا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.

به نقل از سایت "ای طنز"

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:31  توسط محمد مبین  |